تبليغاتX
من و سرطان

من و سرطان

سخنی با شما

قسمت چهاردهم

 

 

سلام

ممنون، ممنون هستم كه مرا در همه  لحظات سخت جراحي، با يادآوري، دعاهايتان، عوارض وحشتنات جراحي را با صداي گرم بالهاي كبوترانتان التيام يا تسكين داده ايد. من روزهاي سخت را با دعايي كه برايم ميكرديد سپري كرده­ام. نميگويم دردم را كاملا سپري كرده ولي ميتوانم بگويم. در افزايش مقاومت تاثير مهمي داشته است.بسياري از از دكترها فكر ميكرنند و تصور ميكردند مسائل متافيزيك و بسياري از آ از آن تصنعي است.

دروغهاي قبل از جراحي

دكترها به من گفتتند كلستومي 3 يا 4 روز طول ميكشد ولي  18  روزطول كشيد. و به من نگفتند جراحي وسيعي انجام خواهد يافت. برداشتن 5/3 مثانه برداشتن بخشهايي ار هالب و مهره­هاي ستون فقرات و .... آنچه بود  كه به نگفتند. جراحم با آن صدا بلند بعد از جراحي وقتي بخواهرم ميگفت كه اگر بيش از از ابن تمور را در بياوريم بيمار دچار فلج پا يا بي اختياري ادرار ميشود.  

من كولستومي  شدم و بعد به دليل اشتباه درعمل اول؛ عمل مجدد دوم لازم شد. عمل سوم نيز براي در آوردن لوله پلاستيكي بود كه هنگام جراحي براي جالوگيري از گرفتگي هالب جا گذاشته بودند.آنهم 30روز بعد از از جراحي اول.

در حقيقت من براي جراحي يازدهم، رفتم ولي جراحي دوازدهم و سيزدهم هم قسمت شد.

ممنون از مادرم خواهرم و همسرم و زحمات بيپايانشان

برگشت به شهرستان

يواش يواش دردهاي عجيب شروع ميشود به پيشنهادد برادرم به متخصص بيهوشي و درد مراجعه كرديم. من كه از درد به خود ميپيچيديم ميگفتم هر كار ميكنيد زود شروع كنيد.

 

اكنون به يك بيمار مرفيني تبديل شدم .

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/10ساعت 16:56  توسط مسعود  | 

فعلا خدا نگهدار

برای جراحی یازدهم آماده میشم. مدتی نخواهم بود. نمیدانم شاید یک ماه شاید بیشتر. تمام لینکهای مفید را برایتان در قسمت پیوندها درج کردم. اما یادتان باشد همه این اطلاعات فقط جنبه اطلاعات عمومی را داردُ لذا تصمیم گیری و نگرانی در مورد هر گونه بیماری را به عهده پزشکان بگذارید.

برایم دعا کنید. خداحافظ

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/12ساعت 4:53  توسط مسعود  | 

سخنی با شما عزیزان

قسمت چهاردهم

 

نوشته­هاي اين پست را به دقت بخوانيد يا حداقل save كرده در فرصتي مناسب مطالعه كنيد.

فيلم راز را ديديد؟ اگه نديده باشيد نكاتي از اين فيلم و توصيه هايي دوستانه برايتان دارم. من اگر اين وبلاگ را نوشته­ام به خاطر اين است كه نميخواهم ديگران به سرنوشت من دچار شوند و حداقل بتوانم كمك فكري كرده باشم و بتوانم دركنار خوشيها و ناراحتيهاي شما باشم. برايم دعا كنيد.

***

آيا ميدانيد كه در درون ما غولي مانند غول چراغ جادوي علاالدين وجود دارد و آنچه در ذهنمان به آن فكر ميكنيم بدون معتلي و تشخيص خوب و بد بودن، برايمان فراهم ميكند؟

اين غول آرزوها همان ذهن ماست. هيچگاه به آنچه كه "دوست نداريد رخ دهد" فكر نكنيد بلكه به آنچه كه "ميخواهيد رخ دهد" فكر كنيد. ذهنيت شما به تمام اندام و جهان اطرافتان گسترده ميشود و شروع به جذب ذهنيات و احساسات و افكارتان خواهد نمود. هر قدر احساسات شما قويتر، خالصانه باشد اتفاقي كه ميخواهيد (خوب يا بد) سريعتر برايتان اتفاق ميافتد. امروزه ثابت شده كه يك فكر مثبت هزاران بار قويتر از يك فكر منفي است و همين تا حدودي ميتواند نگرانيهاي ما را برطرف كند. انبوه افكار خود را ميتوانيد از غربال احساسهاي خوب و مثبت عبور دهيد.   

هر چيزي كه در زندگي داريم و بدست آورده­ايم و يا هستيم با ذهن خود جذب كرده­ايم. اگر به دكوراسيون اتاق خودتان يا نوع لباستان و نحوه كوتاه كردن موي سرتان دقت كنيد ميبينيد اينها همان چيزهايي است كه در ذهنتان خواسته­ايد. با احترام و دقت با ذهن خود رفتار كنيد و آنرا در بهترين جهت متمركز كنيد. افكار، احساست و ذهن است كه زندگي را برايمان رقم ميزند. همه چيز در اين جهان (خوشبختي، ثروت و سلامتي) يك قرارداد ذهني است. ميتوانيم باشيم و ميتوانيم نباشيم. ما همه چيز را با تصورات ذهني ميتوانيم وارد زندگي كنيم و زندگي را نا خودآگاه در آن مسير قرار ميدهيم. پس داشتن گرايشات مثبت بسيار مهم است.

وينستون چرچيل ميگويد: شما جهان خود را ميسازيد، همانطور كه در آن پيش ميرويد.

بودا ميگويد: هر آنچه كه ما هستيم نتيجه افكاري است كه ما داشتيم.

 اگر به چيزي كه نميخواهيد فكر كنيد اين غول خواهد گفت: در خدمتم ارباب. اگر به چيزي كه ميخواهيد فكر كنيد باز هم اين غول خواهد گفت: در خدمتم ارباب. اگر به ترس از سرطان فكر كنيد خوب يادتان باشد كه ورد زبان همين غول ذهن اين است كه خواهد گفت: فرمانبردارم سرورم.

مسعود (نويسنده اين وبلاگ) ميگويد: به چيزهايي كه در مزرعه ذهنتان ميكاريد خيلي دقت كنيد.

همسر مسعود ميگويد: اگر خدا روزي شما را بصورت يك مار خلق كرد هيچوقت از پونه بدتان نيايد چون در اولين فرصت دم در لانه­تان سبز خواهد شد.

ليستي از آنچه كه داريد بنويسيد تا انرژي مثبت شما را افزايش دهد تا بتوانيد افكار و احساسات خوب را بوجود آوريد، هيچ گاه نگوييد نميتوانم يا نميشود يا ندارم در اين صورت غول ذهن خواهد گفت: چنين باد. سپس هر آنچه را كه ميخواهيد تجسم كنيد يا آنرا نقاشي كرده مقابل چشمانتان قرار دهيد. تجسم كافي نيست، سعي كنيد با تجسم واقعا به احساس عشق و خوشي و لذت برسيد.

آلبرت انشتين: تخيل همه چيز است پيش درآمدي از جاذبه­هاي آينده زندگي است.

اين افكار منفي است كه شمار را خسته و يا افسرده كرده. به نداری فلانی، طلاق بهمانی، مریضی دوستان، خانه نداشتن مثلا بهمانی فكر نكنيد بلكه به راه حلها و نتايج خوب متمركز شويد. از مرگ نترسيد زيرا به موقع سراغمان ميآيد بلكه تا ميتوانيد خوب زندگي كنيد. من اكنون در لبه پرتگاه هستم و هيچگاه سفارش ويليام شكسپير را از ياد نميبرم كه ميگويد: اگر همه شب را بخاطر از دست رفتن خورشيد گريه كني، لذت ديدن ستارگان نيز از دست خواهي داد.

صمد بهرنگي مينويسد: "... من ميدانم مرگ خيلي آسان ميتواند الان بسراغ من بيايد اما من تا ميتوانم زندگي كنم نبايد به پيشواز مرگ بروم، البته اگر يك وقتي ناچار با مرگ روبرو شوم - كه ميشوم – مهم نيست، مهم اين است كه زندگي و يا مرگ من چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد".

هيچگاه به بيماري فكر نكنيد بلكه به زيبايي زندگي فكر كنيد، هيچگاه به احتمال بيماري فكر نكنيد بلكه به عشق ورزيدن به زندگي فكر كنيد. به اين فكر نكنيد كه به آزمايش رفته­ايد و جواب وحشتناكي را دريافت كرده­ايد. بلكه به اينكه "جواب هميشه بد نيست" فكر كنيد.

شايد برخي مواقع مراجعه و آزمايش به موقع، موجب ريشه كن كردن و علاج بيماري است. اگر بستگان درجه يك شما مشكل سرطان داشتند دليل ابتلاي شما به اين بيماري نيست ولي اگر ميبينيد كه افكار منفي ناراحتتان ميكند حتما به پزشك اونكولوژيست مراجعه كرده و دقيقا نوع سرطاني كه بستگان شما دارند، و اينكه شما هم نگرانيد، مطرح كنيد تا برايتان آزمايش و يا كنترلهاي لازم را تجويز كند. اين عاقلانه­ترين كاري است كه ميتوانيد انجام دهيد و من از شما انتظار دارم. در غير اينصورت نگراني از بروز بيماري شما را مستعد بيماري خواهد كرد. منتظر روزي نشويد كه مجبور به جراحي شويد. زبانم لال، منتظر رشد بي سرو صداي سرطان هم نشويد.

هر گونه تغيير و خروج از وضعيت طبيعي را خيلي جدي بگيريد. براي مثال

 

- زخمی که بهبود نیابد، تغییر رنگ پیدا کند، زخمی شود و یا خونریزی نماید.

- خونریزی یا ترشح غیر عادی از هر منفذی از بدن

- به طور مثال، خون در ادرار، مدفوع و یا قاعدگی مکرر شوید.

- یک توده یا تورمی که به طور پیشرونده بزرگ شود که ممکنه همراه  با درد یا بدون درد باشد.

- سوء هاضمه یا مشکل در بلعیدن غذا.

- تغییر در عادت اجابت مزاج برای 2 تا 3 ماه.

- تغییر واضح در سایز یا ساختار زگیل یا خال.

- سرفه در فرد غیر سیگاری یا خشونت صدا که بیش از 2 هفته طول بکشد. تشدید سرفه در فرد سيگاري.

- خستگی غیر قابل توجیه و یا کاهش وزن مساوی یا بیشتر از 10% از وزن بدن در یک دوه 3 تا 6 ماهه.

- درد دائمی یا احساس  مشکلی در ناحیه شکم.

- تب غیر قابل توجیه.

 

سعي كنيد رضايت از زندگي را در خود بالا ببريد و براي آنچه كه ميخواستيد باشيد و به هر دليل نتوانسته­ايد تلاشي دوباره كنيد. اگر زيبايي خاصي در زندگي نميبينيد شما افسرده­ايد. افسردگي يعني سرما خوردگي روحي كه كاملا قابل علاج است.

***

آنچه را كه خوانديد يافته­هاي من پس از بيماري است. من قبل از بيماري دچار افكار بسيار منفي و كاملا دلگير نرسيدن به ايده­آلهايم بودم. كسي هم نبود كه بتواند اين سخنان را برايم بگويد. تا اينكه غول جادويي ذهن اين سرنوشت را برايم رقم زد. اكنون كه به اين نتايج رسيدم سعي در تجسم جسمي بدور از سلولهاي كشنده ساركوم دارم. فقط به مثبتهاي زندگي و آنچه كه دارم مي­انديشم. با اينكه در مرحله آخر و درست در لبه پرتگاه هستم اصلا فكر بيماري را نميكنم. هر كسي ميتواند تعريفي از بيماري داشته باشد، ولي تعريف من اين است كه : بيماري يعني عدم توانايي در لذت بردن از زندگي.

من اين سطرها در حالي كه از عود و درد رنج ميبرم مينويسم ولي باز هم از زندگي روزانه و بودن در اين دنياي مجازي، ملاقات خوانواده و خواهر و برادرم و دوستانم، لذت روحي ميبرم. با اينكه از كار افتاده اعلام شده­ام و مثلا خانه نشين شده­ام باز اين حال ميتوانم با ذهنم به همه جا بروم، حتي راه بروم، بدوم و برقصم. ميتوانم رقص انگشتان عزيزه مصطفي زاده را بر روي پيانو تجسم كنم و با قطعات او پرواز كنم. ميتوانم از زندگي لذت ببرم و بيماري را فراموش كنم. برايم دعا كنيد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/11ساعت 10:36  توسط مسعود  | 

روز آخر

قسمت سيزدهم

 

اگر امروز روز آخر زندگيتان بود، حسرت چه چيزي بر دلتان سنگيني ميكرد؟

ما به خاطر گرفتاريها و يا شرايط نامطلوب هميشه فكرها و آرزوهايي داريم كه مثلا يك روزي به مسافرت خواهم رفت ويا يك روزي فلان كار رو انجام خواهم داد و يا حتي وصيتنامه خواهم نوشت، و غيره.

از كجا معلوم كه از قضاي بد روزگار فرصتي براي آن يك روز نامعلوم داشته باشيم؟ همين حالا به فكر همان كارهايي باشيد كه فكر ميكنيد برايتان لحظات لذت بخش و ماندگاري خواهد داشت يا به زندگيتان معني ميدهد. زندگي ما بخشي بسيار اندك از يك چرخه عظيم و لايتناهي جهان هستي است. اين يك بخش كوچك هم براي خود آغاز(تولد) و پاياني(مرگ) دارد. تولد و مرگ هم لازمه زندگي است.

هر قطعه زيباي موسيقي يا يك اثر هنري بايد آغاز و پاياني داشته باشد تا بودن آن را معني بدهد. در مورد اثر هنري كه هيچ پاياني ندارد نميتوان اظهار نظري كرد و بدون مرگ نميتوان بيوگرافي كسي را نوشت و بي فايده بودن يا موثر بودن زندگي كسي را ارزيابي نمود. در برخي از كشورها رسم اين است كه پس از مرگ كسي طي مراسمي دوستان و آشنايان متوفي از خاطرات يا كارهاي نيك او به نوبت سخن ميگويند. متاسفانه ما چنين مراسمي نداريم و بايد شاهد كارها و اعمالي باشيم كه بي معني و يا ديوانه واربوده و توام با مخارج نجومي است، مسخره­ترين اكتشاف در اين زمينه نيز فيلم برداري از مراسم مرگ و پيچيده كردن مراسم يك مرگ ساده است، تا جايي كه شركتهايي جهت انجام مراسم پس از مرگ تاسيس شده است.

چرا چنين لطفهايي شامل تولد و عروسي نيست؟ چرا چنين الطافي را به آن مرحوم يا مرحومه قبل از فوت نداشتيد؟ عده­اي به اصطلاح روشنفكر ميگويند كه مردم شرق آغاز زندگي را پس از مرگ ميدانند به همين دليل براي مرگ مراسم ويژه­اي دارند. ولي من وقتي زجه و شيونهاي سر قبر را ميشنوم آشكارا ميبينم كه همه اعتراف ميكنند زير خاك خبري نيست.  

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/07ساعت 7:38  توسط مسعود  | 

خوابهايم

قسمت دوازدهم

 

اگر فكر ميكنيد من خرافاتي هستم منو درست نشناختين. من اين مسائل رو تو 10 سالگي پشت سر گذاشتم. من خوابهاي زيادي ميبينيم واقعا زيبا، بينظير و باشكوه. ولي دو تا خواب عجيب در عمرم داشتم.

اولي زمان خدمت سربازيم و همزمان با فوت پسر خاله عزيزم بود كه اونو خيلي دوست داشتم و اين خواب را 600 كيلومتر دورتر بي آنكه از چيزي خبر دار شوم، نصف شب ديدم. در خواب ديدم زنگ در خانه­شان را زدم و وقتي او به دم در آمد هرچه باهاش روبوسي كردم و احوالپرسي كردم مپل يك مجسمه فقط جلوشو نگاه ميكرد، هر چي پرسيدم چرا حرف نميزني و چيزي نميگي ساكت بود. آنقدر ناراحت شدم كه از خواب بيدار شدم ساعتم رو نگاه كرم 3:30 بود. دو روز بعد كه به خانه زنگ زدم گفتن پسر خاله دو روز پيش نصف شب فوت شده. يخ زدم.

دومي خوابي بود كه ده سال پيش ديدم و واقعا سالها ذهن منو به خودش مشغول كرده بود. روي ويلچر نشسته بودم و تيز و تند ميروندم همه منو نگاه ميكردن و من مثل بچه­ها كيف ميكردم. ديدم در قبرستان هستم و عده­اي سر قبري جمع شده بودند. رفتم طرفشون. خشكم زد. گفتم خوابم يا بيدار و اگه من بيدارم چرا دارن منو به خاك ميسپرن. ولي نه واقعا داخل قبر بودم. كرخت و سرد بودم. از بيرون و روي ويلچر خودمو نگاه ميكردم. نميدونستم گريه كنم يا ادايش را در بياورم. از كسي كه كنارم بود پرسيدم: آقا كسي كه مرده اجازه گريه به خودش رو داره؟ گفت حالا كه مرده­اي بخندي هم فرقي نميكند. چنان از خواب پريدم كه حتي صداي تخت خوابم رو شنيدم.

اكنون پس از سالها كه پايم را قطع كردند و سرطان گرفته و شاهد زوال تدريجي جسمم هستم و با اين همه باز هم ميخندم و شوخي ميكنم. تازه دونستم كه معني اين خواب عجيب چي بوده  و من نتونسته بودم پيام رو بگيرم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/04ساعت 23:1  توسط مسعود  | 

خرچنگ از کجا اومده

قسمت يازدهم

 

راستي ميدانيد چرا به اين بيماري سرطان (خرچنگ) ميگويند. خيلي دنبال اين موضوع گشتم و نهايت در يك فرهنگ لغات DICTIONARY.hm آن لاين پيدا كردم. در اين لغتنامه آمده:

احتمالا سياهرگهاي درشتي كه تومور يا غده سرطاني را احاطه كرده، توسط باستانيان به بازوهاي خرچنگ تشبيه شده است.

It was so called, perhaps, from the great veins which surround it, compared by the ancients to the claws of a crab.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/04ساعت 12:34  توسط مسعود  | 

مختلف

قسمت دهم

كمي خسته­ام.

احساساتم اونقدر به هم پيچيده،

كه در ميان همه تنهايم،

زندگي برام بازي در ميآره،

ميخوام امروز رو مثل روز آخر زندگي بگذرونم،

و به هر كسي و هر چيزي كه ميرسم با تبسم سلام بگم،

امروز بازهم ميتونم  به موسيقي گوش كنم،

ميتونم  همه چي رو به صفر ضرب كنم،

ميتونم به ابرهاي آسمان نگاه كنم،

ميتونم  همه چيز رو فراموش كنم، آشتي كنم و دوباره دوست داشته باشم،

ميخواهم همه امروز را زندگي كنم،

بشينم و تايپ كنم و copy و بعد paste

من تسليم قدرتي هستم كه همه چيز را آفريد،

با اينكه دوباره عود دارم،

ميتونم با خودم چنان خلوتي داشته باشم كه تا بحال نداشتم.

************************

بازي تا گرگ و ميش زندگي است،

و در هر دو حالت

از شور بازي رها خواهم شد،

و به خانه باز خواهم گشت.

************************

چهار سال است كه با دكترها و سرطان

قايم موشك بازي ميكنيم،

چهار سال است كه سرطان پشت سر من قايم ميشه،

خيلي زرنگه

و رنگين كماني از دكترها

هنوزم كه هنوزه

هاج و واج موندن

************************

ميدونستي كه هميشه خوابهام زيبا و رنگي بود

هنوز هم محشره

كوه، سبزه، برف، جويبار و رودخونه

خوابهامو هيشكي نميتونه ازم بگيره،

حتي سرطان 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/04ساعت 10:27  توسط مسعود  | 

نگاه من به مسئله

قسمت نهم

 

اگر به زمين خورده و پايم زخمي شود هرگز ناراحت نميشوم زيرا پايي براي زخمي شدن دارم. اگر در خانه­ام مهماني دارم هرگز اندوه ريخت و پاش و ظرفهاي نشسته را نخواهم داشت زيرا كسي را دارم كه مهمانم باشد. اگر هنگام خواب دوستي به من تلفن كرد غر نخواهم زد زيرا دوستي دارم كه به ياد من است. اكنون كه مبتلا به سرطان هستم نيز هيچ اندوهي ندارم زيرا همسري فداكار، خوانواده­اي مهربان و دوستان و آشناياني عزيز دارم كه هميشه دركنارم هستند. اگر سرطان مرا بارها به زمين زده ناراحت نيستم زيرا هر بار با افتخار دوباره برخواستم. اينكه روزي مرگ به سراغم بيايد كه حتما خواهد آمد، غصه نميخورم زيرا حقايق زندگي را شناخته­ام. از اينكه درد ميكشم ناراحت نيستم زيرا به تحمل خود پي برده­ام. از اينكه زندگي­ام پر مخاطره شده تاسف نميخورم زيرا زندگي را از زوايا و دريچه­هايي ميبينم كه ديگران هرگز امكان درك و تجربه آنرا نخواهند يافت. اگر روند بيماريم را به خوبي ميدانم نارحت نيستم چون از معدود كساني هستم كه قبل از مرگ خبردارم شده­ام. اگر با كشنده ترين نوع سرطان سرو كار دارم ناراحت نيستم زيرا چهار سال است كه بدون اينكه خود را ببازم با او زندگي كرده­ام.خوشحالم كه ديگر از هيچ چيزي نميترسم، ترس من از گرفتاري به دست مرگ بود، اكنون كه گرفتار شده­ام ديگر چيزي براي ترس ندارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/04ساعت 2:24  توسط مسعود  | 

زنده ها

قسمت هشتم

 

زنده آنهايند كه پيكار ميكنند آنها كه جان و تنشان از عزمي راسخ آكنده است آنها كه از نشيب تند سرنوشتي بلند بالا ميروند آنها كه انديشمند بسوي هدفي عالي راه ميسپرند و روز و شب پيوسته در خيال خويش يا وظيفه­اي مقدس دارند يا عشقي بزرگ

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/02ساعت 1:24  توسط مسعود  | 

زندگي زيباست

قسمت هفتم

 

زندگي زيباست،

 از شكوه كوهستان تا بوي خاك باران خورده، از بيگ بنگ تا مثنوي معنوي، از نسيم ارديبهشت ماه تا رازهاي كهكشانها، از تاريخ تا فلسفه، از "دي ان اي" تا زير باران ماندن، از موسيقي مقامي تا ديميتري شوستاكوويچ، از نان تازه كنار تنور تا صذاي پرندگان مهاجر در شب، از عاشق شدن تا باختن و تسليم شدن، از رقص قايتاغي تا خاطره شيرين عزيزان از دست رفته، آري همه زيباست و من ديگر غمگين نيستم زيرا همه را تجربه و حلاوت آنرا چشيده­ام. قبل از من اين همه زيبايي بود بعد از من نيز خواهد بود.

 

ميخواهم از كوه بنويسم، جايي كه روح من از بار آنچه كه نميخواهم آزاد است، خلوتي شيرين و بي بديل با طبيعت و صداي دلنشين جويبار، جايي كه به من تحمل درد و خستگي  را آموخت، تا به قله برسم و بتوانم روحيه توانستن را به جسم خسته همراهان بدهم. ورزشي كه مرا به تحمل سختترين بيماري كمك كرد. رشته­اي كه به آن فلسفه زندگي ميگويند. جايي كه نبايد اشباه كرد و راه درست را انتخاب كرد زيرا در هر قدم آن احتمال خطر وجود دارد. جايي كه دوست تشنه­تر را به خود ترجيح دهي و احتمال مرگ را به بازيچه بگيري تا از طبيعت لذت ببري. سكوت كوهستان چه زيباست و چه زيباست شكستن آن بدست صداي كبك و پيچيدن باد در ميان بوته­ها و علفها. آبي زلال آسمان و هواي معطر و تميز. نوشيدن چايي در ميان خنده و شوخي دوستان. وقتي خسته و عرق ريزان به آنچه زير پاي توست مينگري حس برتري بر ارتفاع كوه ميگيري و چه زيباست پاي بر قله نهادن و نگاهي 360 درجه به آنچه زير پاي توست. شاد خواهي بود زيرا به اندازه قامتت از كوه بلندتري.  

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/01ساعت 0:20  توسط مسعود  | 

برخورد

قسمت ششم

 

وقتي شما بدانيد در يك پروسه آرام و مداوم و درد آور مرگ قرار گرفته­ايد چگونه فكر خواهيد كرد و چه عكس العملي خواهيد داشت؟ آيا تا به حال فكر كرده­ايد؟ وقتي تمام آرزوها و نقشه­هايتان را به همراه هر آنچه كه داريد كم رنگتر شود چه ميكنيد؟  البته هر كسي نسبت به شخصيت خود و اينكه از زندگي چه دركي دارد عكس العمل متفاوتي خواهد داشت. من از مرگ هيچ هراسي ندارم (ولي از بد مردن متنفرم) ترجيح ميدهم تا آخرين لحظه زندگي، طبق روال قبل زندگي كنم زيرا اين روش را آسانترين روش ميدانم. نيروي خود را به جاي تغيير ناممكن به تحمل آنچه هست صرف ميكنم و به بيماري خود اصلا فكر نميكنم. اين بيماري را من انتخاب نكرد­ام پس ناراحت هم نيستم زيرا مقصر هم نيستم. هرگز نمي­گويم كه چرا من؟ زيرا اگر انتخاب بيماري، فرد ديگري بود او هم حق داشت همين سوال را بكند.

 در چرخه حيات مرگ آغازي براي حيات ديگري است. مثلا وقتي يك استكان آب خنك را مينوشيد حتما يادتان باشد كه اين آب را قبل از شما حتي در طول ميليونها سال توسط ساير حيوانات و گياهان وحتي دايناسورها به امانت مصرف و دوباره به طبيعت پس داده شده است جالب است بدانيد همه عناصر وجود شما و همه اتمهاي اين يك استكان آب پانزده ميليارد سال است كه در جهان سرگردان هستند.

خيلي هم خوشحال باشيد باشيد زيرا از جمله انسانهايي هستيد كه پس از ميليونها سال در عصري متولد شده­ايد كه مجبور نيستيد از ترس حيوانات به غارها پناه ببريد و يا به دنبال غذا و آب دهها كيلومتر راه برويد ويا با ساده­ترين بيماريها بميريد. عناصر وجود شما پس از اين پانزده ميليارد سال تازه به دور هم جمع شده­اند تا شما را بوجود بياورند. پس تا ميتوانيد خوب زندگي كنيد.

ضمنا تا يادم نرفته وقتي تكه گوشتي را ميخوريد از گوسفند يا مرغ عذر بخواهيد و در عين حال دلداريشان بدهيد كه "ناراحت نشو چون من هم به موقعش مثل تو بدست طبيعت خورده خواهم شد".

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/23ساعت 11:18  توسط مسعود  | 

مبارزه ذهنی؟!

قسمت پنجم

 

از اينكه مدتي در خدمتتان نبودم عذر ميخواهم چون براي جراحي هميپلوكتومي در تهران بودم و بعد از اين همه مدت تازه توانسته­ام به سراغ كيبورد بيام. در اين مدت چهار ماه همه نوع بلايي به سرم آمده و جمعا سه بار جراحي داشتم.

چيزي كه برايم جالب بود سفارش آقاي دكتر رنجكش در اروميه بود كه مرا به جنگ ذهني با سرطان دعوت ميكرد و ميگفت كه شيمي درماني و راديوتراپي و يا جراحي بيست درصد قضيه است و مابقي مبارزه ذهني است. در اينترنت خيلي سزاغ اين قضيه گشتم و بالاخره به مطلبي برخورم كه در نهايت نظر دكتر رنجكش را تجربه شده ميداند و در عين حال آنرا هنوز تاييد نشده ميابد.

اين مقاله را برايتان درج ميكنم ولي ببخشيد كه حوصله ترجمه ندارم. 

اين هم آدرسش http://serendip.brynmawr.edu/bb/neuro/neuro01/web2/Shayhorn.html 

Eliminating Cancer with the Mind

Meghan Shayhorn

Over 1 million Americans are diagnosed with cancer each year and over 1,500 lives will be lost to cancer today (1). Many people undergo grueling hours of chemotherapy and radiation to discover that their cancer has spread to other parts of their body and that the treatments need to begin all over again. Unfortunately, there is no cure for cancer at the present time. Modern medical treatments attack the cancer and treat the organs affected by the disease, but pay little attention to the other areas of significance in the person's life. This calls for a new treatment that extends beyond the organs overcome by the disease and focuses on the person as a whole. Guided therapy, relying on the idea that the mind can affect the functions of the body and thus make people feel better, claims to do just that. But does it really work?

Throughout history, the power of the imagination has helped people heal. In Eastern Medicine, envisioning one's well being has always been a large part of the healing process. In Tibetan medicine for example, physicians believe that creating a mental image of the healing god improves one's chances for recovery (2). The ancient Greeks, including Aristotle and Hippocrates, also had their patients use forms of imagery to help them heal.

People continue to rely on imagery to hasten the healing process. Psychologists and neuroscientists use evidence from Positive Emission Tomography (PET) scans of the brain to demonstrate that guided imagery is effective. In a PET scan, the subject is injected with a small amount of radioactively labeled water. When an area of the brain is working hard and processing information, more blood flows through it and higher levels of the radioactive water are detected (3).

In terms of brain activity, there is ample scientific evidence that imagining an experience stimulates the visual cortex, the same region of the brain activated by the actual experience (4). Stimulating the brain with imagery can have a direct effect on the nervous and endocrine systems, which ultimately affect the immune system. Thus, in terms of brain activity, picturing something and actually experiencing it are equivalent.

Psychologists believe that relaxation, an essential part of guided imagery, is responsible for producing images and triggering the unconscious, which generates emotions (5). Research has shown that the physiological impact of relaxation is due to its inhibition of cortisol, a hormone released by the body in response to stress. A continual, prolonged release of cortisol in response to daily stresses can inhibit the immune system, which is needed to function optimally to successively combat cancer (5).

Guided imagery induces an altered state that enables messages to travel more easily from our minds to our bodies. Dr. Herbert Benson, one of the first doctors to characterize guided therapy, calls this phenomenon the "relaxation response" (6). He and his colleagues at Harvard Medical School have proven the efficacy of mind-body medicine and have founded The Mind-Body Institute. Their work is based on the inseparable connections and interactions between thoughts, the body, and the outside world. Scientific studies demonstrate the effectiveness of relaxation in the lessening of stress that can cause or exacerbate conditions such as diabetes, chronic pain, cardiac disorders, and infertility, but neglect to look at its effectiveness in treating cancer (6).

A special type of guided imagery, the Simonton Method, has been designed exclusively for use by cancer patients. Developed by oncologist O. Carl Simonton, this technique has been successful in serving as an adjunct therapy to conventional cancer treatment (7). Using the Simonton Method, the patient undergoes a period of deep relaxation under which he will mentally picture the cancer, the treatment destroying it, and most importantly, mobilization of the body's immune response fighting and destroying the cancer cells. A common exercise involves picturing the cells of the immune system as Pac-Men gobbling up and destroying the cancer cells.

The Simonton method requires that the patient interact directly with the disease, rather than maintaining a passive role as modern medical treatments do. It gives the patient self-esteem, confidence, and an improved outlook on their quality of life. Unfortunately, there is no scientific proof to support the idea that visualization or guided imagery can destroy cancer cells (7). Similarly, these methods do not prevent cancer from recurring or lengthen survival time in cancer patients.

Without the necessary studies to evaluate the effectiveness of the Simonton Method, physicians cannot claim that this treatment is successful in treating cancer. More data from clinical trials are needed before making strong claims regarding guided imagery. Rigorous scientific studies have only been able to show that imagery and visualization, like other mind-body methods, can promote relaxation.

It is especially difficult to draw concrete conclusions regarding guided imagery because it is a complex phenomenon due to its blending of inputs and outputs in the brain. Guided imagery acts as an input because we observe objects and picture them in our mind. On the other hand, however, we actively manipulate the image, making it seem more like an output of the brain. Either way, guided imagery is generated internally without regard to external stimuli. This brings me to a concept long pondered by psychologists and neuroscientists alike- how do we obtain and manipulate a picture in our head without using actual sensory input?

To fully understand the use of guided imagery as a treatment for cancer patients, we need to understand how, if possible, the brain can serve as the image as well as being responsible for experiencing the image. At present, the brain is only truly capable of experiencing the outside world, which discredits the effectiveness of guided imagery (9).

When evaluating guided therapy, there are two applications of the treatment which need to be considered. First we must look at the effect guided therapy will have on the cancer cells themselves. There is adequate evidence to demonstrate that thinking about something activates the brain, which activates the nervous system and can then affect the immune system. Thus, thinking about destroying cancer could potentially cause the cancer to go into remission. Without the scientific data to support this claim however, I do not believe guided therapy will effectively eliminate cancer cells.

On the other hand, however, I do believe cancer patients can benefit from using guided therapy in conjunction with other medical treatments. There is currently no evidence to justify this claim, but research is underway. Scientists have already shown that guided therapy promotes relaxation, and data demonstrating how it can reduce anxiety are expected. As it is an intervention focusing on the whole person, a patient using this form of treatment will be able to better manage their symptoms, cope with their distress, take better care of themselves, and maintain hope. Overall, it will have a positive impact on one's quality of life. Thus, there is no harm in using guided therapy as an adjunct to the medical treatments offered by oncologists to alleviate the symptoms associated with cancer. It cannot worsen your condition, and who knows, it may just make you feel better!

WWW Sources

1) American Cancer Society Home Page , General information and cancer statistics

2) Whole Health MD.com: A new approach to healing , General source for alternative medicine, complementary medicine, and integrative medicine

3) The Harvard Mahoney Neuroscience Institute Letter- The Brain's Mind's Eye , Examining the connections between brain activity with imagery

3) The Representing Brain , Neural correlates of motor intention and imagery

3)3) The Mind-Body Medical Institute , Research and clinical practice of mind-body medicine

3) British Columbia Cancer Agency , Discussion on the Simonton Method of cancer therapy

3) Mental Imagery , The demystification of mental imagery

3) Mind Tools: Effective stress management , Looking at the use of mental imagery to reduce stress

3) Mental Imagery: Using your mind to help your body , Demonstrates how imagery works and its positive effects on the body


+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/23ساعت 1:18  توسط مسعود  | 

اوتانازیا

قسمت چهارم

 

تعريف و مفهوم Euthanasia
واژة اوتانازيا ريشه در زبان يوناني دارد . [
EU ] به معني خوب و Thanatos به معناي مرگ است و اوتانازيا يعني خاتمه دادن به زندگي توسط ديگري به درخواست صريح شخصي كه مرگش حتمي است.

 

1.اوتانازياي غيرفعال ( Passive )
اين نوع اوتانازيا تسريع مرگ بيمار از طريق تغيير دادن برخي روشهاي حمايتي و عدم دخالت در سير طبيعي مراحل بيماري مي باشد . اين روشها در مورد بيماران درمان ناپذير اعمال مي شود كه دردهاي جانكاه دارند و مرگشان در آيندة نزديك حتمي است . شيوه هاي فوق همچنين در مورد بيماراني كاربرد دارد كه در اثر صدمات شديد مغزي در حالت اغما به سر مي برند و امكان بازيافتن هوشياري در آن وجود ندارد .

2.اوتانازياي فعال ( Active )
در اين نوع اوتانازيا مرگ بيمار به تبع درخواست خود او صورت مي گيرد .

 

3.اوتانازياي غيرارادي ( Involuntary euthanasia )
اين نوع از اوتانازيا به منظور توضيح مرگ كسي كه او به طور صريح تقاضاي كمك براي مرگ نكرده است ، استفاده مي شود . اين مورد اغلب در مورد بيماراني كه زندگي نباتي دايمي دارند و ممكن است هيچ گاه هوشياري خود را به دست نياورند اعمال مي شود .

نتايج نظر سنجي هايي كه انجام شد نشان داد كه در سال 1997 ، 57% در امريكا ، 76% در كانادا ، 80% در انگليس و 81 % در استراليا و 92 % در هلند موافق اوتانازيا بودند .

درست است كه قانوني كردن اوتانازيا راه فوق العاده اي براي درمان پوچ و بيهوده و نوميدانه بيماران محكوم به مرگ نيست ولي علم پزشكي بايد قبول كند كه عملا در برابر برخي بيماريها از جمله مراحل پيشرفته سرطانهاي ملگنانت (كشنده) كاملا عاجز است. بايد اعتراف كرد كه نمي توان منكر وجود اوتانازيا در هر جامعه اي شد.

يكي از مسايلي كه مرا رنج ميدهد نبودن مركزي براي اوتانازيا در ايران است. اين نظر شخصي من است و قطعا مخلفاني در كمال سلامت وجود دارند كه هيچكدام مبتلا به دردهاي حاد نيستند. بيماراني مانند من كه ادامه درمان آنها را از مرحله "زندگي" به مرحله "زنده ماني" سوق داده و دائم در حال زجر كشيدن هستند و نميخواهند كه زنده بمانند چيست؟ منظور من بيماريهاي علاج ناپذير و بسيار زجر آور است. همه ميخواهند كه عزيزانشان حدالامكان در كنارشان باشند ولي اين خواسته آنان به قيمت زجر فراوان بيمار است و اصولا هر انساني بيماري حق دارد در اين مورد خود براي خويشتن تصميم بگيرد زيرا اراده انسان نيز موهبت آفريدگار است..

از سويي از نظر مالي شكي نيست كه هزينة مراقبت از بيمار علاج ناپذير بسيار بالا است  در اين صورت تكليف بسياري از بيماران سرطاني كه قادر به تامين هزينه­هاي سرسام آور درمان نيستند چيست. آيا كلينيكهاي تخصصي درد در كشور وجود دارد تا حداقل به چنين كساني خدمات رايگان ارائه دهد؟ از ديدگاه پزشكي بيمار را تا دم قبر تعقيب ميكنند ولي آيا اين درست است؟

در ديدگاه پزشكي زجر بيمار و حس درون او را اصلا مد نظر ندارند و تنها به فكر زنده ماندن او به هر قيمتي هستند ولي اصولا بايد خواست درون بيمار نيز در نظر گرفته شود.

كساني كه پيشنهاد مرا مبني بر وجود مركزي به عنوان "مركز مرگ" را مطابق فلسفه خود رد ميكنند هرگز قادر به تصور مشقات بيماريهاي وخيم  و علاج ناپذير نيستند آنها در مورد موضوعي بحث ميكنند كه برايشان قابل درك و تجربه نيست، خود همين افراد اگر انگشتشان را با انبر دست فشار دهند حتي نميتوانند فكر كنند يا حرف بزنند يا لذتي ببرند.

اكنون شما تصور كنيد انگشت ايشان هميشه به همين منوال بماند آنگاه كمي درك ميكنند كه من چه ميگويم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/18ساعت 12:37  توسط مسعود  | 

چکار باید کرد؟

قسمت سوم

 

ابتلا به سرطان

اگر روزي نتيجه آزمايشي حاكي از اين باشد كه شما به سرطان مبتلا هستيد چه ميكنيد؟ در اين صورت اولين كاري كه بايد انجام دهيد حفظ آرامش و كنترل خودتان است. اگر فشار روحي احساس ميكنيد ميتوانيد به روانپزشك مراجعه كنيد. زيرا فشار روحي در دراز مدت موجب افسردگي شما خواهد شد. فرياد زدن، گريه كردن، پرخاش، كم حوصلگي، نه تنها كمكي به شما نميكند بلكه همه به خودتان برخواهد گشت زيرا با اين كار نه تنها اطرافيان خود را ناراحت و دلگير خواهيد نمود و جو خوانواده و اتمسفر خودتان را بيشتر متشنج و غيرقابل تحمل خواهيد نمود بلكه موجب تضعيف سيستم ايمني خودتان خواهيد شد. اگر اهل فكر و خيال هستيد، سعي كنيد زياد تنها نمانيد. حفظ روحيه و توان كنترل فكر يكي از بنياديترين گامها در ابتلا به سرطان است. هر چه روحيه شما بد باشد و احساس عجز كنيد سرطان نيز به همان نسبت جريتر و فعال خواهد شد. اين يك واقعيت علمي است.

 

در ضمن ميتوانيد لامهاي پاتولوژي را از آزمايشگاه امانت گرفته و به چند آزمايشگاه پاتولوژي ديگر هم ببريد. پس از اينكه از نتيجه اطمينان حاصل كرديد بلا فاصله به پزشك متخصص اونكولوژي و راديوتراپي مراجعه كنيد. زمان را از دست ندهيد. انتخاب دكتر در اين مرحله بسيار مهم است زيرا او است كه برنامه درماني شما (جراحي-شيمي درماني-راديوتراپي) را با توجه به نوع سرطان، ميزان پيش روي و سن بيمار تعيين خواهد كرد. پس خوب پرس و جو كنيد.

راديوتراپي آسانترين، جراحي تقريبا و شيمي درماني سختترين روش درمان در مورد من بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/16ساعت 11:53  توسط مسعود  | 

خوب زیستن

قسمت دوم

 

به نظر من حداقلهاي يك زندگي خوب موارد زير است:

1-     داشتن كار مناسب (آنچه كه ما برايش ساخته شده ايم)

2-     استراحت كافي (جسمي و روحي)

3-     تغذيه صحيح (علمي) و ورزش علمي (نه زور زدن و دست پا زدن براي عرق كردن)

4-     داشتن عشق و علاقه سالم (كتاب خواني-پرورش حيوانات-دل دادن به طبيعت-كارهاي عام المنفعه-كفتر بازي-موسيقي و يا هر هنر ديگر-عيادت بستگان)

 

راستي ميدانيد هر گونه استرس موجب پايين آمدن توان سيستم ايمني ميشود و آيا ميدانيد كه روزانه صدها سلول سرطاني در بدن شما توسط همين سيستم ايمني منهدم ميشوند؟ پس حدالامكان چهار مورد بالا را رعايت كنيد تا زمينه را براي بيماريهاي مختلف آماده نكنيد. جالب اين است كه بدانيد يكي از زمينه هاي سرطان افسردگي هاي طولاني است. استرس هاي بلند مدت نيز موجب آزاد شدن هورمون كورتيزول ميشود كه خود يكي از عوامل سركوب كننده سيستم ايمني است.

يادمان باشد خيلي از چيزهايي كه حسرتش را ميخورديم اكنون در يك گوشه اتاق يا حياط افتاده و خاك ميخورد. آيا تا بحال فكر كرده ايد چند درصد نگرانيهايي كه تاكنون داشتيد واقعا ارزش نگراني داشت؟ در اين صورت آيا باز هم نگران آينده و مسايل روزانه خواهيم بود؟

در كنار خلق و فكر ما نيز اندامهايي به نام قلب و معده و روده و ... وجود دارد كه متاثر از رفتار و گفتار ما است. ما در دنيايي زندگي ميكنيم كه همه چيز آن به هم سرشته شده پس خيلي بايد مراقب باشيم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/16ساعت 7:24  توسط مسعود  |